آرشیو برچسب ها : خاطره شهدا

دورریزمـان کـم نبـود؛ هفتـه ای سـه تا گونـی نـان خشـک. فکـر می کردیـم طبیعـی اسـت دیگـر. تازه وارد بود. چیزی نمی گفت. فقط می دیدم رفتارش با بقیه فرق دارد. وقتی همه غذای شان را تمام می کردند، تازه می نشست سر سفره. از آشپزخانه غذا نمی گرفت، ته مانده بچه ها را می خورد. […]

تیپش به کارمند عادی جهاد می خورد، اما بعد فهمیدم مسئول بوده و چه کارها که نکرده؛ بنیانگذاری سپاه، جهاد سازندگی،کمیته و… . خبرنگارهـای رادیـو و تلویزیـون کـه می خواسـتند باهـاش مصاحبـه کننـد، زیـر بار نمی رفـت. می گفت «ما هنـوز کاری نکردیـم. هروقت تونسـتیم فقـر و محرومیت رو تـو منطقه از بین ببریم، اون […]

جرقه اش از وقتی زده شـد که با هم رفتیم روسـیه؛ بازدید موشـکهای فوق پیشـرفته روسی. گفتیم »فناوری موشـک هایتان را میخواهیم. « خندیدنـد. گفتنـد »امـکان نـداره. « گفت »ندیـد، خودمـون عینش رو میسـازیم. « باز هـم خندیدند، بلندتـر از دفعه قبل.برگشـتیم ایـران. همـه زورمـان را زدیـم، نتوانسـتیم نمونـ هاش را بسـازیم. حسـن رفت مشهد. […]

نوک پوتین هایش را میکوبید به سنگ! گفت «داری چیکار میکنی؟» – نمیره تو پام. – خب بندشرو باز کن – کی حوصله داره. رفـت جلـو. خم شـد که بندهایـش را باز کند، خجالت کشـید. پایش  را کشـید عقب. گفـت »نه، خودم درسـتش میکنم.« گفـت »یادت باشـه ایـن لبـاس و پوتیـن و کوله پشـتی که […]