نهضت ایران اسـامی هنوز به سـال دوم نرسـیده بـود که ملت، هـم بـار تحریـم را روی دوش خـودش حس کرد، هـم بار جنگ ناخواسـته تحمیل شـده را، وقت، وقـت مقاومت بـود، اما نهفقط از نـوع نظامـیاش. بایـد کمـر همت میبسـتیم و بنـد تحریم را میگسسـتیم. ایسـتادیم.

سـاده خوردیم و سـاده پوشـیدیم.

به داشـتههایمان قانـع شـدیم. فکـر کردیـم و نداشـتههایمان را سـاختیم… راهحلها را پیـش از همه رزمندهها پیـدا کردند؛ اقدام و عمـل از همـان خاکریزهای وسـط معرکه آغاز شـد.

یـک قطعه، برای سـازمان شـده بـود بحـران امنیت ملـی؛ این یعنی تحریـم. مگـر میشـد بـا ایـن تحریمهـا کار کـرد؟!

مصطفـی قطعه را داد بـه چنـد تـا از بچههـای قدیمـی کـه میشناختشـان؛ داد که از رویـش بسـازند. بـه وارد کـردن راضـی نبود. ریسـکش بالا بـود، ولی میخواسـت نتیجـه بگیرد زمان میبـرد اما مصطفی صبور بـود. مدام هـم پیگیـری میکرد و همهجوره هوایشـان را داشـت. بـه یک گروه هم نداد؛ کار را به چند مرکز دانشـگاهی سـپرد.

طول کشـید اما دست آخر بچه ها قطعه را سـاختند، تسـت کردند و جـواب گرفتند. حیف که دیگـر مصطفی نبود پـای قرارداد تولیـد انبوه.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *